سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

296

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

پسران عبد اللّه بن حسن بن حسن - كجايند ؟ جواب داد : به خدا قسم ، نمىدانم ، چهار صد تازيانه به او زد و بعد پارچهء درشتى بر روى او انداختند و بعد كه برداشتند پوست بدنش با پارچه كنده شد ، ( 1 ) وى كه از خوش‌سيماترين مردم بود و از اين رو او را ديباج ( ابريشم ) مىناميدند ، تازيانه‌اى به چشمش خورد و چشمش را از دست داد ، وى خود را به سمت برادرش عبد اللّه بن حسن - در حالى كه به زنجير كشيده بودند - انداخت در حالى كه سخت تشنه بود ، كسى جرأت سيراب كردن او را نداشت ، عبد اللّه فرياد زد اى مردم مسلمان ! آيا فرزندان رسول خدا ( ص ) بايد تشنه بميرند ؟ ! سپس ابو جعفر در كجاوه سوار شد و هم‌پالكيش ربيع در طرف ديگر كجاوه ، فرزندان حسن بالاى شتران در حالى كه سرها برهنه و آفتاب بر آنها مىتابيد و زيرشان هم فرشى نبود ، همگى برهنه ، تشنه ، گرسنه بودند ، روزى ابو جعفر در حالى كه ميان كجاوه نشسته بود و كجاوه يا ابريشم و حرير پوشيده بود بر آنها گذشت ، ( 2 ) عبد اللّه بن حسن فرياد زد اى ابو جعفر ما در جنگ بدر با شما چنين رفتار كرديم ؟ او جوابى نداد . عبد اللّه با اين جمله اشاره به رفتار پيامبر ( ص ) با عبّاس داشت وقتى كه او در جنگ بدر اسير شد و شب را در حالى كه در بند بود ناله مىكرد ، پيامبر فرمود : نالهء عبّاس امشب نگذاشت من بخوابم دستور داد ، بند را از او گشودند . ( 3 ) صولى در « الاوراق » مىگويد : ابن ابى الزّناد سعدى نقل كرده است : وقتى كه آنها را روى شتران از مدينه بيرون كردند و به هر كدام مأمورى گمارده بودند ، گفت : من لنفس كثيرة الاشفاق * و لعين كثيرة الأطراق جمدت للّذى دهاها زمانا * ثمّ جادت بدمها المهراق لفراق الّذين راحوا إلى المو * ت عيانا و الموت مرّ المذاق ثم ظلّوا يسلّمون علينا * با كف مشدودة فى وثاق « 1 » ( 4 ) هشام بن محمد مىگويد : نام پسر عبد اللّه ، ابراهيم بود كه محمد ديباج ( دخترش ) رقيه

--> ( 1 ) هر كه قلبى پر از مهر و محبت و چشمى باريك‌بين و ژرف‌نگر داشته باشد از گريهء زياد بخشكد براى كسى كه زمانى آن را دچار مصيبت كرده و سپس خونش را ريختند براى فراق و جدايى كسانى كه به جانب مرگ آشكارا شتافتند در حالى كه چشيدن مرگ تلخ است سپس آنان چنان شدند كه با دستهاى بستهء در بند ، بر ما سلام مىدادند !